تبليغاتX
سرنوشت زیبا

سرنوشت زیبا

...علایق من

سلام دوستای عزیزم.خوبین؟؟؟


شرمنده بابت غیبت چند روزه ام!!!ببخشید دیگه این چند روز خیلی دوست داشتم مطلب جدید بذارم،خاطره 13 بدرمو بگم،چند تا مطلب باحال پیدا کرده بودم،میخواستم اونا رو تو وب بذارم تا شما هم حالشو ببرید و....هزاران تصمیم دیگه  داشتم ولی بخدا اصلا حسش نیست!!!

شاید تا یه مدت نامعلوم نیومدم،اخه امتحانات میان ترم نزدیکه و حسابی سرمو شلوغ میکنه!!!بعدشم که امتحانات خرداد و ...شاید قبل از امتحانات خرداد اومدم البته شاید ولی اگه نیومدم مطمئنن اخرین امتحانم رو بدم میام که میشه 22 خرداد! بچه ها حتما به نظراتون تو وبم جواب میدم و اگه وقت کردم به وبتون هم سر میزنم.ابجی اریانا شرمنده از این که تو این مدت نیومدم وبت  و مرسی از اینکه به یادم بودی...ابجی باران واسه تو هم ارزوی خوشبختی میکنم...

ومرسی از همه دوستایی که تو این مدت باهام بودن و با حضور گرمشون تو وبم منو خوشحال میکردن.

راستی اهنگ وبم رو هم به خاطر گل روی خاله مریم جوووووووووونم عوض کردم.خاله جون همون اهنگی رو گذاشتم که دوسش داشتی!!!امیدوارم خوشت بیاد...

همتونو به خدا میسپارم تا اینده ای نه چندان دوووووووووووووووور...

خداحافظ دوستای گلم...

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 12:58 توسط مهدیه|

زندگی همچون یك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است

و تو درآن غرق ...

این تابلو را به دیوار اتاق مى زنى ،

آن قالیچه را جلو پلكان مى اندازى،

راهرو را جارو مى كنى،

مبلها به هم ریخته است،

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،

در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهات مانده است .

یكی از مهمان ها كه الان مى آید نكته بین و بهانه گیر و

حسود

و چهارچشمى همه چیز را مى پاید...

از این اتاق به آن اتاق سر مى كشى،

از حیاط به توى هال مى پرى،

از پله ها به طبقه بالا میروى، بر میگردى

پرده و قالى و سماور و گل و میوه و چاى و شربت و شیرینى و

حسنوحسین و مهین و شهین .......

غرقه درهمین كشمكش ها و گرفتاری ها و مشغولیات و خیالات

مى روى و مى آ یى و مى دوى و مى پرى

كه ناگهان سر پیچ پلكان جلوت یك آینه است ...


از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چیز را رها كن ،

خودت را خلاص كن،

بایست و با خودت روبرو شو،

نگاهش كن

خوب نگاهش كن

او را مى شناسى ؟

دقیقا ور اندازش كن

كوشش كن درست بشنا سی اش،

درست بجایش آورى

فكر كن ببین این همان است كه مى خواستى باشى ؟

اگر نه

پس چه كسى و چه كارى فوری تر و مهم تر از اینكه

همه این مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و

زودگذر و

تقلیدى و بی دوام و بى قیمت

را از دست و دوشت بریزى و به او بپردازى،

او را درست كنى،

فرصت كم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد

مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،

آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بیشتر ندارد...

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 10:47 توسط مهدیه|

هنر
-----------------------------------------

هنرپیشه معروف سینما ؟
الف) محمدرضا گلزار
ب) محمدرضا علفزار
ک) محمدرضا گندمزار
ش) محمدرضا دشت

هنرپیشه مرحوم سینما ؟
الف) رضا ژیان
ب) رضا ماکسیما
ک) رضا فولکس
ش) رضا خاور

هنرپیشه مرحوم فیلم "ممل آمریکایی" ؟
الف) نعمت الله گرجی
ب) نعمت الله ساقه طلایی
ک) نعمت الله شیرین عسل
ش) نعمت الله مینو

هنرپیشه زن معروف سینما ؟
الف) هدیه تهرانی
ب) کادوی تهرانی
ک) چشم روشنی تهرانی
ش) قابل نداره تهرانی

بازیگر چشم روشن سینما و تلوزیون ؟
الف) پارسا پیروفر
ب) فارسا فیروزپر
ک) پارسا پیروزپر
ش) فارسا فیروزفر

یکی از آهنگ های منصور ؟
الف) دیوونه
ب) ... خل
ک) منگل
ش) عجوج مجوج!


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 14:21 توسط مهدیه|

 

 

 

با تاخیر...:

دوستای گلم عیدتون مبارک.امیدوارم سالی پر از موفقیت و شادی داشته باشید...

(شرمنده من وقت نمی کردم تو این مدت پست بذارم واسه همین کمی دیر شد دیگه!!)

نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 13:20 توسط مهدیه|

مامانی عزیزم بهار امسال بی تو برایم از پاییز غم انگیز تر است...

پیشاپیش عیدتون مبارک...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 10:27 توسط مهدیه|

باز هفت سين سرور

ماهي و تنگ بلور

سکه و سبزه و آب

نرگس و جام شراب

باز هم شادي عيد

آرزوهاي سپيد

باز ليلاي بهار

باز مجنوني بيد

باز هم رنگين کمان

باز باران بهار

باز گل مست غرور

باز بلبل نغمه خوان

باز رقص دود عود

باز اسفند و گلاب

باز آن سوداي ناب

کور باد چشم حسود

باز تکرار دعا

يا مقلب القلوب

يا مدبر النهار

حال ما گردان تو خوب

راه ما گردان تو راست

باز نوروز سعيد

باز هم سال جديد

باز هم لاله عشق

خنده و بيم و اميد

پیشاپیش عید نوروز بر شما مبارک

امیدوارم سالی پر از شادی و بدون غم و غصه داشته باشید...

 

با آرزوی ۱۲ ماه شادی ۵۲ هفته خنده ۳۶۵ روز سلامتی ۸۷۶۰

ساعت عشق ۵۲۵۶۰۰دقیقه برکت ۳۱۵۳۰۰ثانیه دوستی سال نو

پیشاپیش مبارک

 

 

شکلک های جالب و متنوع آروین

اینم سفره هفت سین                                                                                                      

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 17:51 توسط مهدیه|

این مطلبی که در پایین میخونید یه سری اعترافاته خنده داره که من  اینا رو یه جا خوندم و کلی خوشم اومد حالا واسه شما دوستای گلمم گذاشتم تا شما هم از خوندنش لذت ببرید

خییییییییییییییلی باحال و خنده داره حتما تا اخرش بخونید

 

اعتراف میکنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام , تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه!!!!!
تازه هی چند بارم پشت سر هم این کار و کردم , چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد!!!!
.
.
.
اعتراف می کنم یه بار پسر همسایه چهارسالمونو با باباش تو خیابون دیدم گفتم سلام نوید چطوری؟
دیدم بچهه تحویلم نگرفت باباهه خندید
اومدم خونه به مامانم گفتم نوید ماشالا چقد بزرگ شده!
مامان گفت نوید کیه؟
گفتم: پسر آقای …
گفت اون اسمش پارساست اسم باباش نویده
.
.
.
چند روز پیش دختر خالم گوشیشو خونمون جا گذاشته بود … بهش اس ام اس(!) زدم گوشیتو جا گذاشتی!!!!!!!
.
.
.
چند وقت پیش تو حیاط خونه سیگار میکشیدم که صدای باز شدن در حیاط اومد منم حول شدم سیگارو روی گوشیم خاموش کردم (!!) و بدترش اینکه بلافاصله گوشیو پرت کردم تو باغچه و سیگار خاموش موند تو دستم
.
.
.
اعتراف میکنم دوران راهنمایی روز معلم همه تخم مرغ آورده بودن که توش پر گل بود منم یه تخم مرغ خام آورده بودم که بزنم بخندیم! معلم اومد داخل همه سرو صدا کردن و شادی کردن تخم مرغارو میزدن به تخته منم این وسط تخم مرغو زدم به تخته ! ترکید رو تخته پاشید همه جا ، رو لباس معلمم ریخت ! سریع گفت کی بود ؟!!؟ هیچکی هیچی نگفت با این که میدونستن کار منه خلاصه از ته کلاس ۴ – ۵ نفر شلوغو آورد بیرون  زدشون ولی نگفتن کار من بود ! چون شاگرد زرنگیم بودم معلمه شک نمیکرد بهم !
وقتی از کلاس اومدیم بیرون تا دو کیلومتر به صورت چهار نعل فرار کردم آخرم سر کوچه گرفتن زدنم !
.
.
.
اعتراف می کنم معلم دوم دبستانم می گفت املا ها رو خودتون بنویسید که من با دوربین مخفیا می بینم کی به حرفام گوش می ده …ازون روز کار من شده بود گشتن سوراخ سمبه های خونه و سوال های مشکوک از مامان بابام:امروز کی اومد؟ کی رفت؟ به کودوم وسیله ها دست زد؟
بیشترم به دریچه کولر شک داشتم
.
.
.
اعتراف می‌کنم سر فینال جام جهانی‌ تا لحظه‌ای که اسپانیا گل زد فکر می‌کردم اسپانیا نارنجیه، هلند آبی‌، گل هم که زد کلی‌ لعنت فرستادم به هلند، بعد گل رو صفحه نوشت اسپانیا ۱ – هلند ۰ ، تازه فهمیدم کل بازی داشتم اشتباه فحش میدادم
.
.
.
اعتراف می کنم وقتی داداشم دو ماهش بود خندون رفتم تو آشپزخونه، مامانم گفت نارنگیتو خوردی؟ گفتم آره، تازه به آرشم دادم!
بیچاره مامانم بدو بدو رفت نارنگی رو از حلقش کشید بیرون!
.
.
.
اعتراف می کنم کلاس اول دبستان بودم تحت تاثیر این حرفا که نباید به غریبه آدرس خونتون رو بدید، روز اول به راننده سرویس آدرس اشتباهی دادم و از یه مسیری الکی تا خونه پیاده رفتم و تازه فرداش موقعی که سرویس دنبالم نیومد تازه شاهکارم معلوم شد برای خانواده
.
.
.
اعتراف میکنم چند ماه پیش تو شرکت بودم سر کارام یوهو مدیر عامل از تو اتاق خودش گفت: امیــــــــــــــــــر جووون…بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت….گفتم منم همینطور….گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا..حمتاً..از پشت میزم بلند شدم برم تو اتاقش..به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با امیر دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 4:16 توسط مهدیه|

بیایید در غروب آخرین سه شنبه سال برای گردگیری

افکارمان آتشی بیافروزیم کینه ها را بسوزانیم

زردی خاطرات بد را به آتشو سرخی عشق را از

آتش بگیریم آتش نفرت را در وجودمان خاموش کنیم...

 

پیشاپیش حلول چهارشنبه سوری سال ۹۱

را بر شما ترقه بازان و نارنجک زنان عرصه مردم آزاری

تبریک و تهنیت عرض مینماییم !!!

 

-به سلامتی اونایی که با فشفشه چهارشنبه سوری رو جشن میگیرن !!!

-سلامتی ترقه ای که عمل نمیکنه و تا ۱۰ ثانیه همه رو هاج و واج میکنه !!!

-سلامتی بچه های قدیم که از این ترقه قرمزا میزاشتن زمین بعد با آجر میزدن روش !!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 9:31 توسط مهدیه|


ضدحال یعنی صبح روزی که با دوستات میخوای بری کوه بارون بیاد!!!


ضدحال یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن!!!


ضدحال یعنی با ماشین بابا جریمه شدن!!!


ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!!!


ضدحال یعنی عینکت سر جلسه امتحان بیفته زمین بشکنه!!!


ضد حال یعنی سر جلسه امتحان خودکارت تموم بشه!!!


ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی شاپ دخترخالتو ببینی!!!


ضدحال یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه!!!

 

ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!!!


ضدحال يعنی هیستوری رو پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!!!


ضدحال يعنی داداش کوچیکت
۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!!!


ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!!!


ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!!!


ضدحال يعنی صبح ساعت
۷ بری سر کلاس استاد نياد!!!


ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!!!

 

ضدحال يعنی با شکم گرسنه بری تو صف ژتون تموم کرده باشن!!!


ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!!!


ضدحال يعنی قبض تلفن بياد 987979543456547979794654687 تومن...!!!


ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!!!

 

ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!!!
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 5:13 توسط مهدیه|

" چهار چیزرا در زندگیت نشکن

اعتماد

قول

رابطه

و قلب ...

اینها که می شکنند صدا ندارند ولی درد زیادی دارند "

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 10:34 توسط مهدیه|

اين جفنگيات مرسوم كه در برگه ي امتحان مينويسند و از بيماري مادر تا اينكه اگر اين درس را نمره نياورم مشروطم ميشوم و ... هم، خيلي خز شده و هم، حتي يك بچه ي 5 ساله باور نميكند؛ چه برسد به يك دكتر! كمي نوآوري و خلاقيت داشته باشيد. جناب استاد به اندازه ي كافي خودش مشكلات و بدبختي دارد، ديگر نياز نيست شما با آن خط زيباي منحصر به فردتان يك صفحه ي آچار برايش از مشكلاتتان بگوييد. حالا باز اي كاش فقط يك نفر چنين خزعبلاتي مي نوشت. يكهو مي بيني از 30 نفر دانشجو، بيست و هشت نفر عينا نوشته اند كه اگر اين درس را نمره نگيريم مشروطيم و مادرمان مريض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار اين مشكلات را هم از روي ديگر تقلب كرده اند.


يك درس ساده اي بود كه من بنا به دلايلي نتوانسته بودم اصلا اين درس را بخوانم و با ذهن كاملا خالي سر جلسه امتحان رفتم. نيم ساعتي نشستم و ديدم هيچكدام از اين سوالات حتي برايم آشنا هم نيست. يك جمله در پايان برگه نوشتم و برگه را تحويل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده اي كه سر جلسه ي امتحان از سوي ديگر دانشجويان شاهد بودم از دادن اين امتحان خودداري كرده و نمرهي صفر را به بيستِ با تقلب ترجيح ميدهم.»

نمرهي الف كلاس را گرفتم! خدايا مرا ببخش


امتحان نظريه هاي جامعه شناسي و ... . تو رو خدا نام اين استاد را بيخيال
شويد. استاد نسبتا معروفي است و البته در بسياري از دانشگاههاي ..... هم
تدريس دارد و حسابي سرش شلوغ است. 10 نمره تحقيق و كنفرانس داشت و 10
نمره هم امتحان پايان ترم. سرم بوي قرمه سبزي ميداد. با يكي از بچه ها
شرط گذاشتم كه تحقيق و كنفرانس ارائه نميدهم اما نمرهي بالاي 18 ميگيرم.
براي امتحان تئوري هم حسابي خواندم و خودم را آماده كردم. انصافا هم
سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پايانِ برگه بدون اينكه تحقيق يا
كنفرانسي ارائه كرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقيق و كنفرانس: بررسي علل قبولي بالاي دانش آموزان شهر در
دانشگاهها در طي 16 سال اخير.»

19 گرفتم! خدايا اين يكي رو ديگه مردونه ببخش.



با حساب خودم 13- 14 ميشدم. اما اين نمره براي من كه عنوان شاگرد سومي!!!
كلاس را يدك ميكشيدم خيلي فجيع بود. استاد فوق العاده جدي و بداخلاق بود
و چندان نميشد طرفش رفت. يك جمله پايان برگه نوشتم:

«جناب استاد حضور در كلاس شما در اين ترم برايم بسيار مغتنم و مفيد بود.
اگر ترم بعد با ما درس برميداريد كه هيچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم اين
درس را پاس نكنم تا ترم بعد هم استادم شما باشيد.»

17! خدايا سه تا نقطه!!!

دانشجویان عزیز دقت کنن همیشه این روش ها کارساز نیست پس اگه دارای خلاقیت بالایی برای کسب

نمره از استاد نیستید میتونید به جای اس بازی و اینترنت و بیرون رفتن و...(ببخشید چون خیلی زیاده

نمیتونم همشو بنویسم!) بشینید اون جزوه های تار عنکبون بسته تون رو یه نگاه بندازید.باتشکر

   (البته منظور از دانشجو،دانشجوهای پسر بود! نه دختر!!!گفته باشم،یه وقت نگی نگفتی)

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 11:26 توسط مهدیه|

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: “عمه جان…” اما زن با بی حوصلگی جواب داد: “جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!
زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: “عروسک را برای کی می خواهی بخری؟” با بغض گفت: “برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد.” پرسیدم: “مگر خواهرت کجاست؟” پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا”
پسر ادامه داد: “من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. “بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت: “این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد.”
پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت
اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: “می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!” او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: “فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است ”
من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: “این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!”
پسر با شادی گفت: “آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!”
بعد رو به من کرد وگفت: “من دلم می
خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟”
اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:” بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری.”
چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم.
فکر آن پسر حتی یک
لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: “کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد دختر در جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است.”
فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: “زن جوان دیشب از دنیا رفت.”
اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر
مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود...

نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 15:11 توسط مهدیه|

سلام دوستای گلم

خوبین؟؟؟

امروز یه روز خوبه واسه منیه روز خیییییییلی قشنگ که فقط سالی یه بار تکرار میشه.اره امروز ۸ اسفند تولدمه و از دیشب تا الان همه بهم تبریک گفتن و منو سورپرایز کردن

یکیش از دیشب که وقتی داشتم با مامانیم و خاله ام چت میکردم به طور غیر منتظره ای تولدمو بهم تبریک گفتن و البته باید بگم اولین نفری که تولدم یادش بوده پسرخاله ی گلم اقا محمدحسین بوده و از همین جا بهش میگم پسرخاله ی عزیزم خییییییییییلی دوست دارم، ممنون از اینکه به یادم بودی...

بعدیش امروز صبح بود که مامانم با صدای اهنگ تولد (و همراه با کمی قلقلک!!!)بیدارم کردن و بعدش مامان بابام تولدمو بهم تبریک گفتن...

وقتی هم که رفتم مدرسه عاطفه و کیمیا بدون اینکه بهم سلام کنن بدو بدو رفتن بالا و  منم همونجور خیره به راه پله ها نگاه میکردم!!!  موقعی که رسیدم بالا دیدم در کلاس قفله چندبار در زدم تا اینکه در باز شد و بچه ها پریدن تو بغلم و تولدمو بهم تبریک گفتنوای خداجونم این یکی دیگه خیلی غیره منتظره بودکلاس رو تزئین کرده بودن و کیک و کادو اورده بودن(بچه ها خجالت زدم میکنن دیگه) خلاصه با هم یه جشن کوچیک گرفتیم و زنگ تفریح با همه ی دخترای مدرسه جشن گرفتیم و همشون منو ذوق زده کردن دوستای گلم خیییییییییییلی ممنون از اینکه به یادم بودید چون من تا چند روز قبل خیلی ناراحت بودم که نزدیک به تولدمه اخه این اولین سالیه که روز تولدم ایران و کنار مامانیم نیستم و فکر میکردم روز خوبی از اب درنیاد ولی با این کارتون نظرمو به کلی عوض کردین و این روز رو برام به یه روز به یاد موندنی تبدیل کردین عاطی جون و کیمیای عزیزم خییییییییییییییلی دوستون دارم و خدارو از بابت اینکه شما دوتا دوستای خوب رو  بهم داده شکر می کنم

تولدم مبارک...

اینم از پست امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه

براتون ارزوی بهترین ها رو میکنم...

خداحافظ

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 11:31 توسط مهدیه|

چند جمله با خدا...

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم …

گفتی: فانی قریب

     .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش می‌شد بهت نزدیک بشم …

گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

 

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 11:33 توسط مهدیه|

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگيهام لالايياتو دوست دارم
سادگيهاتو دوست دارم ..... خستگيهاتو دوست دارم
چادر نماز و زير لب خدا خداتو دوست دارم
كاشكي رو طاقچه دلت آيينه و شمعدون مي شدم
تو دشت ابري چشات يه قطره بارون مي شدم
كاشكي مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم
يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم
لالاي لالايي لالالا
بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره ها رو بشمرم
لالايي لالايي لالالا
پيشم بمون كه تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم
دنيا اگه خوب اگه بد....... با تو برام ديدنيه
باغ گلهاي اطلسي....... با تو برام چيدنيه
پيشم بمون كه تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم

این شعر مخصوصه مامانی (مامانه مامانم) گلمه که خیلی دوسشون دارمحتی بیشتر از خودم(اینو از ته قلبم میگم) و من این شعرو بهشون تقدیم میکنم

الان حتما میگین این شعر که ماله مادره پس چرا این دختره واسه مامانیش گفته! اخه این مامانیه گل من در حق من مادری کرده ومن اندازه مامانم دوسشون دارم...(شایدم بیشتر!!!!مامانم نبینه یه وقت!!!

این پست رو هم به افتخار مامانیم که دلم واسشون خییییییییییلی تنگ شده گذاشتم و میخوام از همینجا بهشون بگم:مامانی جونم،عمرم،عشقم،نفسم درسته که هزاران کیلومتر ازتون دورم ولی هنوزم که هنوزه هر روز به یادتونم و عکستونو نگاه میکنمدلم خیییییییییییییییلی واستون تنگ شده و خیلی هواتونو کردهبه امید روزی که بعد از ۹ ماه دوباره صورت ماهتونو ببینم و بپرم تو بغلتون مامانیه عزیزم...

نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 10:50 توسط مهدیه|

گاهی وقتا تو زندگی انقدر خوشحالی که انگار خدا بهت دو تا بال داده و همراه فرشته های اسمونی

گاهی وقتا انقدر مهربون میشی که همه سوارت میشن

گاهی وقتا انقدر عاشقی که دنیا واست میشه بهشت

گاهی وقتا انقدر غمگینی که  حتی نای نفس کشیدنم نداری

گاهی وقتا انقدر دلت میگیره که نمیتونی حتی یک کلمه حرف بزنی

گاهی وقتا انقدر خسته ای که حتی نمیتونی چشمات رو باز کنی

گاهی وقتا انقدر کلافه ای که  حتی حوصله ی خودتم نداری

گاهی وقتا انقدر عصبی هستی که به زمین و زمان فحش میدی

گاهی وقتا هم انقدر سر درگمی که حتی راه خونت رو گم میکنی

گاهی وقتا.......................................................

اینا همش گاهی وقتاست... ولی همین گاهی وقتا هستن که زندگیت رو میسازن

                 پس گاهی وقتا درست زندگی کن...

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 6:29 توسط مهدیه|

اولی برای دومی که مثلا عاشقش بود کادو گرفت

دومی کادو رو گرفت و رفت داد به سومی

سومی موند کادو رو بده به چهارمی یا پنجمی

دادش به پنجمی غافل از اینکه چهارمی خودش از دومی کادو گرفته بود

هردو کادو رو دادن به ششمی

اونم یکی رو داد به هفتمی یکی رو داد به...

اخر شب هم دوباره همون کادویی که اولی خریده بود توسط یکی دیگه به خودش برگشت!

به این مجموعه اتفاقات که روز 25 بهمن اجرا میشه در ایران گفته میشه:

((مراسم روز ولنتاین))

پیشاپیش ولنتاین رو به همتون تبریک میگم و امیدوارم به کسی برنخورده باشه چون فقط یه شوخی بود 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 10:25 توسط مهدیه|

 

http://www.pic.tooptarinha.com/images/6riuqeez7qc8u7rbpuna.jpg

اخی...چه ناز میخندی تو خانومی

http://www.pix2pix.org/my_unzip/12358204132.jpg

مژه هاشو نیگا...

عکس های زیبای نی نی کوچولوها !!

جون میده لپاشو بکشی


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 8:31 توسط مهدیه|

دخترها

توي ماهيتابه روغن ميريزن
اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن
- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن
چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن


پسرها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن
توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن
توي ماهيتابه روغن ميريزن
توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن
يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن
چند تا فحش ميدن
دنبال كبريت ميگردن
با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود آشپزخونه رو بر ميداره
ماهيتابه رو ميشورن (بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد!
ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن
تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده رو با دستمال پاك ميكنن
چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن
ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن
تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن
روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه ميريزن
تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن
دنبال نمكدون ميگردن
نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن
نمكدون رو پر از نمك ميكنن
صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن
بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه
چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن
توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن
با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن
صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون
سريع برميگردن توي آشپزخونه
تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط شده رو توي سطل ميريزن
ماهيتابه رو ميندازن توي سينك
دنبال ظرفهاي مسي ميگردن
قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ ميريزن
چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن
ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن
چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن
ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه
روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز ميخورن
چند تا فحش ميدن و بلند ميشن
نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن
قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن
چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن
با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن
پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن
نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن!!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 10:40 توسط مهدیه|

خدایا !

سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

(دکتر شریعتی )

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 16:47 توسط مهدیه|


آخرين مطالب
» .......
» زندگی از نگاه شریعتی...
» سوالات کنکور(طنز)
» تبریک عید نوروز(با کمی تاخیر!!!)
» واسه مامانیم((مامانه مامانم))
» عیدتون مبارک دوستای گلم...
» اعترااااااااااااف!!!
» !!!4شنبه سوری!!!
» ضدحال یعنی!!!
» بدون شرح...

Design By : Pichak